گلستان آیه 86
آشنایی با سوره ها
نام سوره: طارق محل نزول: مکه
تعداد آيه: 17 تعداد کلمه: 61 تعداد حروف: 254
معني طارق: طارق به معنى كوبنده و ضارب است و نيز به كسي كه در وقت شب ميآيد و همچنين به ستاره صبح گفته ميشود.
اسامي سوره: السماء و الطارق
علت نامگذري: اين سوره را به اين مناسبت «طارق» مينامند که در آغاز آن به آسمان و طارق سوگند ياد شده است. طارق در اينجا به معناي ستاره يا موجودي است که در شب ميآيد.
ترتيب سوره: سوره طارق جزو سورههاي مکي و در ترتيب نزول، سي و ششمين سورهاي است که بر پيامبر(ص) نازل شده است. اين سوره در چينش کنوني مُصحَف، هشتاد و ششمين سوره است و در جزء سيام قرآن جاي دارد.
ويژگي سوره: سوره طارق نيز همچون بسياري ديگر از سورههاي جزء آخر قرآن، با سوگندهاي زيبا و انديشه برانگيزي آغاز مىشود، سوگندهايي كه مقدمهاي براي بيان يک واقعيت بزرگ است.
سوره طارق از سور مفصلات ميباشد. ابن قتيبه ميگويد: مفصلات سورههاي کوچکي هستند که بعد از سور مثاني آمدهاند اينکه چرا اين سورهها را مفصل ناميدهاند به خاطر کوتاه بودن آنها و اينکه بسيار به واسطه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم»ِ از يکديگر جدا شدهاند.
روايتى است كه از رسول خدا «صلياللهعليهوآله» نقل شده كه فرمود: «خداوند هفت سوره «طوال» را به جاى تورات و سورههاى «مئين» را به جاى انجيل و سورههاى «مثانى» را به جاى زبور به من داد و پروردگارم مرا با دادن سورههاى مفصّل فزونى بخشيد.»
محتوي سوره:
مطالب سوره طارق عمدتا بر دو محور دور مىزند:
محور معاد و رستاخيز؛ محور قرآن مجيد و ارزش و اهميت آن.
ولى در آغاز بعد از سوگندهاي انديشه آفريني اشاره به وجود مراقبين الهي بر انسان مىكند. بعد براي اثبات امکان معاد به زندگي نخستين و بدو پيدايش انسان از آب نطفه، اشاره فرموده، سپس نتيجهگيري مىكند: خداوندى كه قادر است او را از چنين آب بيارزش و ناچيزي بيافريند توانايي بر بازگشت مجدد او را نيز دارد.
در مرحله بعد به بعضي از ويژگيهاي روز رستاخيز اشاره كرده، سپس با ذكر سوگندهاي متعدد و پرمعنايي اهميت قرآن را گوشزد مىنمايد و سرانجام سوره را با تهديد كفار به مجازات الهي پايان مىدهد.
درسی از قرآن
برگرفته از جلسه عمومي تفسير قرآن کريم حضرت آيت الله نورمفيدي
«أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى (19) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى(20) أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى(21) تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى(22) إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى» (23/نجم)
19- به من خبر دهيد آيا بتهاى«لات» و «عزى» ...
20- و «منات» كه سومين آنها است (دختران خدا هستند)؟! 21- آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالى كه به زعم شما دختران كمارزشتر از پسرانند).
22- در اين صورت اين تقسيمى است غير عادلانه! 23- اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد (نامهايى بى محتوا و اسمهايى است بى مسمى!) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مىكنند در حالى كه هدايتاز سوى پروردگارشان براى آنها آمده است.
موضوع بحث ما توحيد و مبارزه با شرک است.
خداوند متعال پس از بيان بحثهاى مربوط به «توحيد» و «وحى» و «معراج» و «آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها» به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مىپردازد.
نکتهاي که همواره بر آن تأکيد داشتهام اين است که تمام دعوت انبيا بر محور «توحيد» استوار بوده است؛ يعني جهتدهي به زندگي انسانها براي بندگي خداوند. هدف انبيا اين بود که بشر را از هرگونه بندگي غيرخدا آزاد کنند و تنها به بندگيِ خالق هستي فراخوانند. اگر به سراسر قرآن کريم از آغاز تا انجام بنگريم، درمييابيم که همه آيات به شکلي به توحيد و مبارزه با شرک پرداختهاند تا شرک را از جامعه انساني بزدايند و لباس توحيد را بر تن انسانها بپوشانند. بنابراين، شناخت دقيقِ «توحيد» و همچنين ماهيت «شرک» براي هر مؤمني ضروري است.
در روايتي از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمودند: «بنياميه توحيد را رها کردند، اما مردم را با حقيقتِ شرک آشنا نکردند.» يکي از جنايات بنياميه اين بود که به ظاهر، توجه به خدا را آزاد گذاشتند، اما نگذاشتند مردم متوجه شوند که «شرک چيست». اين مسئله بسيار حياتي است؛ چرا که اگر مردم ندانند شرک چيست، ممکن است ناخواسته به آن دچار شوند.
ريشههاي فکري شرک
آياتي که امشب تلاوت شد (اشاره به آيات قرآن درباره لات، عزي و منات)، به سه بت مشهور در شبهجزيره عربستان اشاره دارد که در مناطق مختلف مورد پرستش بودند و پيامبر اکرم(ص) پس از بعثت، آنها را نابود کرد. اما پرسش اينجاست که چرا شرک در جامعه بشري پديد آمد؟ منشأ تاريخي آن چه بود؟
ريشه اين انحراف، «جهل» بود. مردمِ آن زمان به خدا اعتقاد داشتند و قبول داشتند که اين آسمانها، زمين و نظام هستي توسط خدا آفريده شده است. اما مشکل اينجا بود که خدا را با خودشان مقايسه ميکردند. آنها ميانديشيدند که يک شخص (هرچقدر هم قدرتمند باشد) توانايي انجامِ کارهاي بيشمار را ندارد. آنها با خود ميگفتند: «ما انسانها نهايت ميتوانيم 5 يا 10 کار انجام دهيم، پس چگونه يک نفر ميتواند ميليونها کارِ عالم را مديريت کند؟»
از همينجا بود که به «ارباب انواع» (خدايانِ کوچک براي هر بخش از هستي) معتقد شدند. آنها تصور ميکردند هر پديدهاي در اين عالم، از باد و طوفان و باران گرفته تا کوهها و درياها، نيازمند يک مدير و ربِ مستقل است. آنها نميتوانستند درک کنند که قدرت خدا محدود به تواناييهاي انساني نيست؛ چرا که خدا حقيقتي وراي اين عالم است که تمامي امور از ذره تا کهکشان را همزمان و بينياز از ابزار، مديريت ميکند. اين ناتواني در درک قدرت لايزال الهي، سرآغاز پيدايش شرک در تاريخ بشر شد.
وحدت در کثرت و برهان عقل
تمام جلوههاي هستي در اين عالم، در نهايت از يک حقيقت واحد نشأت ميگيرند. براي درک اين موضوع، ميتوان به «نور خورشيد» مثال زد؛ خورشيد يک منبع واحد است، اما نور آن تمام زمين را روشن ميکند. اگرچه نور در اتاقهاي تاريک نيز پراکنده ميشود، اما منشأ آن همان خورشيد واحد است.
بشر به دليل ناتواني در درک اين حقيقت که چگونه يک «وجود واحد و متعال» ميتواند تمام امور عالم را همزمان مديريت کند، تصور ميکرد که هر کار بايد توسط موجودي مجزا (مانند فرشتگان يا خدايان کوچک) انجام شود. اما اگر عقل به کار گرفته شود، به يک نتيجهي منطقي ميرسد:
نظمِ بينقص ميان خورشيد، ماه و تمامي ستارگان، نشاندهندهي يک «وحدت» و يک «حاکم واحد» است. قرآن کريم نيز با استناد به عقل، ميفرمايد: «لو کان فيهما آلهٌ لفسدتا السماوات و الارض»؛ يعني اگر در آسمانها و زمين خداياني جز يکي بود، نظم هستي به هم ميريخت و نظام عالم فرو ميپاشيد.
مادهگرايي؛ شرکِ مدرن
امروزه نيز همان خطاي فکري گذشته تکرار ميشود. برخي، از باب ناتواني در درک فراتر از ماده بودنِ حقيقت، به «مادهگرايي» چنگ زدهاند. آنها معتقدند جهان صرفاً مجموعهاي از ماده است که بر اساس قوانين فيزيکي حرکت ميکند. اما پرسش اين است: چگونه مادهاي که فاقد شعور و آگاهي است، ميتواند چنين نظم، ترتيب و تدبيري را در جهان پديد آورد؟ ماده که بيجان است، نميتواند خالق نظم باشد.
برهان روح؛ اثبات تجرد
ريشه اين ناتواني در درک حقيقت، عدم توانايي در شناخت مفاهيمي چون «روح» است. ماديگرايان ميگويند: «ما در کالبد انساني، تحت تشريح و آزمايش، چيزي به نام روح نيافتيم؛ پس روح وجود ندارد.» اما پاسخ اين است که روح برخلاف اجسام، موجودي «مجرد» است.
براي درک اين مطلب، به بدن خود بنگريد: روح در کجاي بدن قرار دارد؟ آيا در مغز است يا قلب؟ حقيقت اين است که روح در تمام بدن حضور دارد، اما در هيچ «جاي» مشخصي نيست. به محض آنکه روح از بدن خارج ميشود، تمام کارکردهاي حياتي (بينايي، شنوايي، حرکت و تپش قلب) متوقف شده و بدن مانند يک تکه چوب، بيجان ميشود.
روح موجودي است که در تمام کالبد حضور دارد اما «جسم» نيست. همانگونه که خداوند متعال در جهان حضور دارد و «به هر سو که روي آوريد، خدا همانجاست»، اما نميتوان گفت او در يک مکان جغرافيايي خاص قرار دارد، روح نيز در بدن حضور دارد اما مکانمند و مادي نيست. حتي رشد مو و ناخن نيز به حضور اين نيروي حيات (روح) وابسته است، اما اين روح را نميتوان با ابزار مادي يافت.
بنابراين، شرک در تاريخ بشر همواره از مسير «جهل» و «نديدن حقيقت» پديد آمده است. وقتي انسان نميتواند حقيقتِ فراتر از ماده را درک کند، يا به بتهاي سنگي روي ميآورد و يا به فلسفههاي ماديگرايانه غربي دچار ميشود. هر دو مسير، حاصلِ ناتواني عقل در رسيدن به حقيقتِ واحد و درکِ وجودِ مجردِ خداوند است.
حقيقتِ روح و نقد ماديگرايي
همانطور که گفته شد، روح به دليل «مجرد بودن»، مکانپذير نيست؛ نه ميتوان گفت در قلب است و نه در مغز. روح در تمام بدن حضور دارد، اما مکانِ خاصي ندارد. به همين دليل است که نگاه ماديگرايانه در فهم حقيقتِ آن ناتوان است. البته اين نکته را بايد متذکر شد که لزوماً هر فيلسوفي ماديگرا نيست؛ بسياري از بزرگانِ انديشه مانند «کانت» يا «انيشتين» نيز موحد بودند. مشکلِ اصليِ ماديگرايان اين است که چون حقيقتِ فراتر از ماده را نديدهاند، به بيراهه رفته و افسانهبافي کردهاند.
جهتگيريِ قلب؛ اصلِ دينداري
حقيقتِ تمامي اديان در يک اصل خلاصه ميشود: «توحيد». تمامِ شريعت و احکام، مقدمهاي هستند تا دلِ انسان تنها متوجهِ خداي متعال باشد. نکته اينجاست که اگر دل به سمت خدا نباشد، گريزي نيست؛ بلکه ناچار به سمتِ بتهاي مدرن يعني «مقام»، «پول»، «شهوت» و دهها انحراف ديگر کشيده خواهد شد.
بنابراين، همه ما بايد براي اصلاحِ اين جهتگيريِ قلبي تلاش کنيم. اين امر با نمازِ خوب، سحرخيزي، خلوت با خدا و «دل دادن به او» محقق ميشود. اما اعتراف ميکنم که اين مسير دشوار است؛ ما به تنهايي نميتوانيم دلمان را از تعلقاتِ دنيا آزاد کنيم. ما بايد از خودِ خدا بخواهيم که دستمان را بگيرد و ما را در اين مسيرِ سخت ياري کند.
بشارت و اميد به جبران الهي
من بارها تأکيد کردهام که اگر کسي در عملِ خود خالص باشد و حقيقتاً بخواهد بنده خدا باشد، خداوند هرگز او را رها نميکند. در روايتي از پيامبر اکرم(ص) مضموني به اين شرح آمده است: «کساني که آرزوهاي خدايي دارند و در مسير بندگيِ او تلاش ميکنند، خداوند آنها را از اين دنيا نميبرد مگر اينکه به مقصودشان برساند.»
حتي اگر در اين دنيا به آن درجاتِ عاليِ معنوي نرسيديد، نگران نباشيد؛ خداوند کريم است و در آخرت برايتان جبران خواهد کرد. فقط کافي است شما در اين مسير حرکت کنيد و سعي کنيد بنده او باشيد؛ باقيِ راه را او هدايت خواهد کرد.
خدايا، تو را به عظمت و جلالت قسم ميدهيم که دلهاي ما را از هر سمت و سويي که هست، تنها به سوي خودت متوجه بگردان.
«اللهم حوّل وجه قلوبنا اليک»؛ پروردگارا، جهتِ قلبِ ما را فقط به سوي خودت قرار بده. ما را در زمره بندگانِ خالصِ خودت قرار ده و اگر در اين دنيا به آن مقامِ بندگيِ کامل نرسيديم، در جوارِ خودت و در کنارِ مؤمنان، ما را به مقصودمان برسان. والسلام عليکم و رحمة الله.
قرآن و ادبیات فارسی
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (فتح/10)
قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست
در ادامه مبحث گذشته که گفتيم مولانا از «يدالله» معناي مجازي آن را در نظر ميگيرد، دفتر اول مثنوي است که در ضمن حکايتي دست خدا را همان دست اولياي الهي مينامد. قصه از اين قرار بود که روزي پادشاهي به قصد شکار با همراهانش به بيرون شهر رفت. در وسط راه کنيزکي زيبارو را ديد و به او دل باخت. تصميم گرفت که او را همراه خود ببرد. بعد از مدتي کنيزک بيمار شد و هيچ طبيبي نميتوانست او را درمان کند تا اينکه شاه به خداوند متعال متوسل شد و از او طلب شفا کرد. شب هنگام در خواب پيري روشن ضمير به او گفت که فردا طبيب حاذقي به نزد او خواهد آمد. فرداي آن روز که طبيب روحاني آمد، در تنهايي از کنيزک سؤالاتي پرسيد و فهميد که بيماري او جسماني نيست، بلکه روحاني است. او عاشق زرگري از شهر سمرقند بود. شاه طبق دستور آن طبيب روحاني، زرگر را به کاخ آورد و زمينه ازدواج او را با کنيزک فراهم کرد. آنها به مدت شش ماه در کاخ با هم زندگي کردند تا اينکه طبيب به اشاره خداوند متعال زهري کشنده به زرگر داد تا بر اثر آن، کم کم جذابيت و زيبايياش کم شد و از چشم کنيزک افتاد. (1)
مولانا در ترجمه حکم طبيب روحاني، آن را مانند دستوري ميداند که خداوند متعال به حضرت ابراهيم خليل داد تا فرزندش را ذبح کند و يا مانند پسر بچهاي که به دست حضرت خضر کشته شد. پس اين امور داراي رمز و رازي است که فهم آن از حوزه افهام و عقول عادي خارج است.
کشتن آن مــرد بر دست حکیم نـه پـی اومیـد بود و نه ز بیم
او نکُشتــش از بــرای طبع شاه تــا نیامــد امــر و الهــام اِله
آن پسر را کِش خضر بُبرید حلق سِرِّ آن را در نیــابد عــام خَلق
آنک از حق یابد او وَحی و جواب هرچــه فرمایــد بود عین صواب
آنکجان بخشد اگر بکشد رواست نایبَست و دستِ او دستِ خداست(2)
زشتي و زيبايي در عمل بستگي به نيت فاعل آن دارد چون انسان کامل به الهام رباني عمل ميکند نه به شهوات نفساني. حکيم الهي، زرگر را براي خوشايند شاه نکشت، بلکه تا وقتي که فرمان و الهام خداوند به او نرسيده بود، به اين کار اقدام نکرد. به عنوان مثال حضرت خضر که گلوي آن پسر را بريد، عوام الناس سر و حکمت آن کار را نميدانستند؛ حتي حضرت موسي (ع) هم صبر از کف داد و از او پرسيد که چرا چنين کرد؟ حضرت خضر در پاسخ او گفت: «آن جوانک را کشتم از آن جهت که او در آينده به راه کفر و عصيان ميرفت و پدر و مادر مؤمنش را نيز به کفر و طغيان ميکشاند.
پس من به امر حق او را کشتم تا فرزند ديگري که صالح باشد نصيب آنها شود. آن کسي که به آدميان جان ميبخشد، اگر جان آنان را بستاند جايز و رواست. زيرا که او ولي و نايب خداوند است و هرچه انجام دهد درست است و دست او دست خداست.
همانطور که حضرت اسماعيل(ع) در برابر حضرت ابراهيم(ع) تسليم شد، تو نيز در برابر هادي و مرشد، سر اطاعت و تسليم فرود آور و در برابر تيغ امرش شادان و خندان باش.(3)
در ابياتي ديگر از همين دفتر مولانا در ضمن وصيت رسول اکرم(ص) به حضرت علي(ع) ميگويد:
تـو بــرو در سـایــه عاقــل گریز تا رهی زان دشمن پنهـانستیز
چون گرفتـت پیر هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبــر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگویــد خضــر رو هـذا فراق
گرچه کشتـی بشکنـد تو دم مزن گرچه طفلی را کشد تو مو مکن
دست او را حق چو دست خویش خواند تا یــدالله فــوق ایدیهــم براند
دست حق میراندش زندهش کند زنده چه بود جان پایندهش کند
دست پیر از غایبان کوتاه نیست دسـت او جـز قبضـه الله نیست(4)
تو بايد در سايه حمايت عاقل کامل قرار بگيري تا از خطر وسوسههاي شيطاني نفس خلاص شوي. وقتي که پير کامل ارشاد تو را پذيرفت تسليم او شو و مانند تابعيت موسي(ع) از خضر(ع) نسبت به او مطيع باش. در برابر همه دستورات آن عاقل کامل که خضر زمان و ولي دوران است صبر کن تا مبادا به تو بگويد که برو اينک وقت جدايي من و تو است. اگر خضر کشتي را در هم شکست نبايد سخني و اعتراضي کني و اگر کودکي را کشت نبايد شيون و زاري سر دهي و از ناراحتي، موهاي خود را بکني چون خدواند دست آن ولي را دست خود خوانده است تا آنجا که فرمود: دست خدا بالاتر از دست بندگان است. دست حق تعالي است که آن کودک را ميکشد و زنده ميگرداند، بلکه او را به مرتبه جان ابدي ميرساند.(5)
1- خوب است خوانندگان محترم به اصل داستان مراجعه کنند. (کريم زماني، شرح جامع مثنوي معنوي، دفتراول، چ هفتم، تهران: انتشارات اطلاعات، 1383، ص 70- 118)
2- مولانا جلال الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، به کوشش محمد استعلامي، چ ششم، ج1، تهران: زوّار، 1372، ص143
3- کريم زماني، شرح جامع مثنوي معنوي، دفتراول، پيشين، ص891- 892
4- مولانا ، مثنوي معنوي، ج1، پيشين، ص19
5- کريم زماني، شرح جامع مثنوي معنوي، دفتراول، پيشين، 118
پنجره ای رو به نور
آنچه که بيان شد پيامدهاي فردي و اجتماعي تشکيل خانواده بود؛ از جمله تحقق آرامش و سکونت رواني، تکامل ديني و اخلاقي، حفظ عفاف و تنظيم غريزه، ايجاد انسجام اجتماعي. اما در اين بخش بيشتر به پيامدهاي اجتماعي اهداف ازدواج پرداخته ميشود.
پيامدهاي اجتماعي تشکيل خانواده
تشکيل خانواده در توسعة فضايل فرهنگي، سلامت و امنيت اجتماعي نقش بسزايي دارد، در اين باره امام رضا(ع) ميفرمايد:
«اگر ازدواج سنت (رسول خدا) نبود و احاديث فراواني هم در توصية به آن نبود، باز هم نيکي به خويشاوند، مانوس شدن با بيگانه، نزديک ساختن افراد به يکديگر، الفت بخشيدن ميان دلها، در هم تنيدن حقوق، افزودن بر جمعيت، اندوختن فرزند براي سختيهاي روزگار و پيشامدهاي زمانه که خداوند در اين امر قرار داده، انگيزهاي است که انسان خردمند به ازدواج رغبت کند و انسان رهيافتة درست انديش، به سوي آن بشتابد.» ( کليني،1407 :246)
تمدن نتيجة اجتماع، اجتماع زاييدة خانواده و خانواده نيز ثمرة ازدواج است. بنابراين اگر ازدواج به تاخير افتد يا سست شود، خانواده دستخوش زوال ميشود و جامعه، فرهنگ و تمدن در معرض خطر قرار ميگيرد. خانواده کانوني است که در آن ارزشهاي اخلاقي، باورهاي ديني و معيارهاي اجتماعي از نسلي به نسل ديگر انتقال مييابد و زمينة رشد عاطفي و تربيت اخلاقي و اجتماعي اعضاي خانواده فراهم ميگردد. خانواده در انتقال فرهنگ و پاسداشت ارزشهاي فرهنگي جامعه، اساسيترين نقش را برعهده دارد.
از سويي خانواده به مثابة اصليترين پايگاه رشد و شکوفايي شخصيت و پرورش مهارتهاي اجتماعي کودکان و نوجوانان، در سلامت و اعتلاي جوامع بشري بس اثرگذار است؛ چرا که شکلگيري شخصيت، تبلور رفتارهاي اجتماعي، تعاملهاي فردي و مسئوليت پذيري انسانها، اغلب حاصل چگونگي برخوردها، بينشها و تجارب آنها در زندگي خانوادگي است.(افروز، 1389: 13)
در صورتي که جوانان به هنگام ازدواج کنند و به کانون گرم خانواده دل ببندند، بنياد خانواده مستحکم ميگردد و در جامعه نيز از فساد، ولگردي، سرقت، ناامني، اعتياد، خودکشي، انحراف، تجاوز جنسي، قتل و جنايت و بسياري از مفاسد اجتماعي کاسته ميشود. آمارها نشان ميدهد که بيشتر اين بيبندوباريها را افرادي انجام ميدهند که از نعمت خانواده محروماند (اميني، 1386 :29)
رابطة ازدواج و حمايت اجتماعي
يکي از مهمترين پيامدهاي اجتماعي ازدواج، ايجاد يک رابطة نسبتاً پايدار براي دريافت و ارائة حمايت اجتماعي است. روابط خانوادگي از عوامل مؤثر بر سلامت و رفاه افراد ميباشد. اين حمايت ميتواند شامل موارد زير باشد:
حمايت عاطفي و اقتصادي؛
مراقبت در زمان بيماري و کمک در بحرانهاي زندگي؛
حمايت در تربيت فرزندان و ارتباط با شبکه خويشاوندي همسر؛
از اين منظر، ازدواج صرفاً يک رابطة دو نفره نيست، بلکه ميتواند شبکة اجتماعي فرد را بازسازي و گسترش دهد.
از طرف ديگر، ازدواج پيامدهاي اجتماعي موثري در جامعه دارد؛ برخي از اين پيامدها بدين قرار است:
- گسترش امنيت اجتماعي در راستاي تنظيم رفتارهاي جنسي؛
- توسعة اقتصادي در جهت تقويت انگيزة متاهلان براي گسترش توليد و مديريت مصرف؛
- بهبود روابط اجتماعي به سبب توسعة جامعه پذيري افراد در کانون خانواده؛
- بقاي جوامع به دليل فرزندآوري و پرورش نسل در خانواده؛
- انتقال تمدن، فرهنگ و ارزشها از طريق تربيت نسل جديد؛
- رشد حمايتي و مراقبتي از نيازمندان (کودکان، سالمندان و معلولان).(آيتاللهي، 1392 :34)
بنابراين پيامدهاي اجتماعي تشکيل خانواده بدين قرار است که ميتواند به گسترش امنيت اجتماعي، بهبود روابط اجتماعي و انتقال تمدن و فرهنگ و تقويت روابط خويشاوندي، انتقال هنجارها و ارزشهاي اجتماعي، افزايش تعاملات خانوادگي، حمايت از افراد آسيبپذير، جامعهپذيري کودکان، ايجاد احساس تعلق نقش داشته باشد.
منابع
افروز، غلامعلي، روانشناسي ازدواج و شکوه همسرداري، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1389
اميني، ابراهيم، جوان و همسرگزيني، قم: بوستان کتاب، 1386
کليني، محمدبن يعقوب بن اسحاق، اصول الکافي، جلد صدم، تهران: دارالکتب الاسلاميه 1407 ق
آيت اللهي، زهرا، اخلاق خانواده، قم: دفتر نشر معارف، 1391
علوم قرآنی
درشماره 85 به تمثيلي از تمثيلات قرآني با موضوع قلبهاي سنگي پرداختيم در اين شماره تمثيلي ديگر با عنوان مس شده شيطان مي پردازيم
اقتصاد در نگاه ديني و اجتماعي، «ستون فقرات» و بستر تحقق عدالت و استقلال جامعه است.
اهميت آن در سه نکته خلاصه ميشود: 1ـ رفع نيازهاي مادي: بدون اقتصاد پويا، معيشت مردم مختل شده و دينداري و کرامت انساني به خطر ميافتد 2ـ استقلال و عزت 3ـ عدالتمحوري:
بهعبارت ديگر، اقتصاد «اهرم قدرت» براي حفظ نظام، تأمين آسايش و آرامش جامعه براي حرکت به سوي اهداف معنوي است. حال با رواج ربا در جامعه تعادل اقتصادي جامعه بهم خواهد ريخت که قرآن کريم در اين خصوص به شدت به نهي از آن پرداخته است.که به آيات قرآن در اين مهم بصورت مختصر بپردازيم
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا ...» (بقره/ 275) «آن كسانى كه رباخورند برنخيزند جز به مانند آن كه به وسوسه و فريب شيطان مخّبط و ديوانه شده، چون رباخواران خوب و بد را تميز نمىدهند، مىگويند خريد و فروش هم مثل ربا است با اين كه خدا خريد و فروش را حلال و ربا را حرام كرده ...»
رباخواران، همانها كه به وسيله رباخوارى در دنيا تعادل اقتصادى جوامع را بر هم مىزنند و در نظم اقتصادى جامعه اخلال ايجاد مىكنند، همانها كه با آشفته و متزلزل ساختن بنيان هاى اقتصاد جامعه، زندگى فردى و اجتماعى را آشفته و ناامن مىسازند و در نتيجه جامعهاى بيمار، ناسالم و نامتعادل به وجود مىآورند، در قيامت هنگامى كه از قبرها بر مىخيزند، خود تعادل ندارند. همانند افراد ديوانه و مخبّط بر خود مسلّط نيست. گويى شيطان آنها را مس كرده و دچار صرع و جنون شدهاند كه رعشه و لرزه، اندامشان را رها نمیكند.
چگونگى برخاستن رباخواران از قبر در قيامت، به حالت كسى تشبيه شده است كه شيطان او را مس كرده باشد و در نتيجه ديوانه شده باشد.
خداى سبحان (در آيات 275 تا 281 سوره بقره) در امر رباخوارى تشديدى فرموده كه درباره هيچ يك از فروع دين نكرده، مگر يك مطلب كه تشديد در آن نظير تشديد در امر ربا است و آن اين است كه مسلمانان، دشمنان دين را بر خود حاكم سازند و امّا بقيّه گناهان كبيره هر چند قرآن كريم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده، و در امر آنها تشديد هم كرده، و لكن لحن كلام خدا ملايمتر از تشديد در امر زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانى بزرگتر از اين، چون كشتن افراد بىگناه ملايمتر از تشديد در آن دو گناه است. اين نيست مگر براى اين كه فساد آن گناهان از يك نفر و يا چند نفر تجاوز نمىكند و آثار شومش تنها به بعضى از جهات نفوس سرايت مىكند و آن عبارت است از فساد ظاهر اجتماع و اعمال ظاهرى افراد، به خلاف ربا و حكومت بىدينان كه آثار سوء آن بنيان دين را منهدم مىسازد و آثارش را به كلى از بين مىبرد و نظام حيات نوع را تباه مىسازد و پردهاى بر روى فطرت انسانى مىافكند و حكم فطرت را ساقط مىكند و دين را به دست فراموشى مىسپارد « الميزان، ج 4، ص ص 374- 373.».
آثاري که براي اين گناه کبيره در جامعه ديده ميشود منجر به فلج شدن وضعيت اقتصادي مي باشد زيرا گرفتن پول اضافى، بدون انجام كارى مفيد و يا مشاركت در توليد، نوعى ظلم و اجحاف است كه موجب پيدايش دشمنى و قساوت مى شود. ربا دهنده به جهت بدهى هاى تصاعدى، گاهى ورشكست و مجبور به قبول انواع ذلّت ها و اسارت ها مى شود. [تفسير مراغى، ذيل آيه] ربا، تعادل جامعه را بهم زده و موجب تقسيم جامعه به دو قطب مستكبر و مستضعف مىشود. (همان)
با توجّه به اين آثار تخريبى، نه تنها در شريعت اسلام، بلكه در تمام اديان آسمانى ربا تحريم شده است. امّا برخى به بهانه هايى مى خواهند ربا را توجيه كنند و به دنبال راه فرار هستند. كلاه شرعى ساختن، همانند حيله يهود براى گرفتن ماهى در روز شنبه كه در آيات قبل ماجراى آن بيان شد، نوعى بازى بيش نيست و قرآن از اين گونه بازى ها انتقاد كرده است.
ربا، آثار تخريبى خود را دارد؛ هرچند كه جوامع انسانى آن را در سيستم اقتصادى خود پذيرفته باشند. علّت پيشرفت جوامع غربى، توجّه به علم و صنعت است، نه اينكه رباخوارى موجب ترقّى آنها شده باشد.
هشام بن حکم از امام صادق(ع) درباره علت تحريم ربا سؤال کرد،حضرت در جواب فرمودند: «إِنَّهُ لَوْ کانَ الرِّبَا حَلَالًا لَتَرَک النَّاسُ التِّجَارَاتِ و َمَا يحْتَاجُونَ إِلَيهِ فَحَرَّمَ اللَّهُ الرِّبَا لِيفِرَّ النَّاسُ مِنَ الْحَرَامِ إِلَي الْحَلَالِ وَ إِلَي التِّجَارَاتِ و َإِلَي الْبَيعِ وَ الشِّرَاءِ فَيبْقَي ذَلِک بَينَهُمْ فِي الْقَرْض»؛ اگر ربا کار حلالي بود مردم از تجارت دست بر ميداشتند و آنچه به آن (از صنايع وحرفهها) محتاج بودند ترک ميکردند لذا خداوند ربا را حرام کرد تا مردم از حرام به حلال و تجارت و خريد و فروش رو بياورند و بين ايشان قرض باقي بماند.( من لايحضره الفقيه، ج3، ص567)
منابع
قرآن
جهان بخش ثواقب، تشبيهات و تمثيلات قرآن، 1جلد، نشر قو - تهران، چاپ: اوّل، 1376
و در آخر پيام هاي ايه شريفه بجامعه انساني را مي توان اينگونه برشمرد
1- رباخواران، از تعادل روحى و روانى برخوردار نيستند و جامعه را نيز از تعادل اقتصادى خارج مى سازند. «كما يقوم الذى يتخبّطه الشيطان»
2- تشبيه بيع حلال به رباى حرام، نشانه ى عدم تعادل فكرى آنان است. «يتخبّطه الشيطان... بانّهم قالوا انّما البيع مثل الربا»
3- شيطان، قدرت تصرف بر درون انسان را دارد. «يتخبّطه الشيطان من المَس»
4- توجيه گناه، راه را براى انجام گناه باز مىكند. «انّماالبيع مثل الربا»
5 - تا قبل از ابلاغ تكيف، مسئوليّتى نيست. «فمن جائه موعظة من ربّه»
6- احكام الهى، در جهت پند و تربيت مردم است. «جائه موعظة من ربّه»
7- قانون امروز، شامل گذشته افراد نمى شود. «فله ما سَلف»
8 - از گناه ناآگاهان اغماض مى شود، ولى از آگاهانِ مغرض و مُصرّ هرگز. «ومَن عاد فاولئك اصحاب النّار»
