قال الامام الصادق علیه السلام: مَنْ زارَ قَبْرَ أَبی عَبْدِاللّه علیه السلام یَوْمَ عاشُوراءَ عارِفا بِحَقِّهِ کانَ کَمَنْ زارَ اللّه تَعالی فی عَرْشِه «حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: هر که قبر امام حسین علیه السلام را روز عاشورا زیارت کند در حالی که حق او را بشناسد، همانند کسی است که خدای بلند مرتبه را در عرشش زیارت کرده باشد.« التهذیب، ج۶، ص۵۱ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۴۷۶، ح۱۹۶۳۶
آشنایی با سوره ها
نام سوره: البروج محل نزول: مکه
تعداد آيه: 22 تعداد کلمه: 109 تعداد حروف: 468
نامهاي ديگر: بروج جمع برج يعني قصر و يا عمارت و محل بسيار بلند
اسامي سوره: بروج، السماء ذات البروج
علت نامگذري: در اولين آيه سوره، به آسمان «ذات البروج» قسم ياد شده، و نام سوره مأخوذ از همين آيه است.
ترتيب سوره: اين سوره در ترتيب مصحف، هشتاد وپنجمين سوره و در ترتيب نزول نيز ، بيست و هفتمين سوره قرآن کريم است که بعد از سوره شمس و قبل از سوره تين نازل شده است.
فضاي سوره:
در سوره بروج به آسمان و روز قيامت، شاهد و مشهود قسم ياد شده آن وقت واقعهاى بيان گرديده كه عدهاى را در كانالى به علت مقاومت در دين توحيد سوزاندهاند، قهراً آن يك عينيت تاريخى بوده است اين نشان مىدهد كه به وقت نزول سوره مؤمنان در مكه به دست مشركان زير شكنجه مىرفتهاند و اين سوره مىگويد: تنها شما نيستيد كه در راه خدا شكنجه مى شويد، بلكه ديگران نيز چنين بودهاند خويشتندار باشيد كه پيروزى از آن شماست، بنابراين غرض سوره تسليت بر مؤمنان است.
ويژگي سوره: معرفي ستارگان و يا صورتهاي گوناگوني که در شکل موجودات روي زمين در آسمان جلوه گر و براي ما ظاهر ميشوند و نظر انسان را براي اسرار و حقايق نهفته اين موجودات جلب ميکنند.
محتوي سوره:
سرگذشت نکبت بار و عبرت انگيز اصحاب اخدود
کيفر بندگان در روز جزا
سرنوشت سعادت آميز مومنان و بندگان صالح خداوند در روز جزا
صفات و افعال خداوند
اشاره به داستان فرعون و قوم ثمود و لجاجت کفار
عظمت قرآن و اصالت و اعتبار آن.
فضيلت سوره:
ابىبنكعب از پيامبر(ص) روايت نموده كه: «هر كس سوره بروج را قرائت كند خداوند به او به عدد هر روز جمعه و هر روز عرفهاى كه در دنياست ده حسنه عطاء نمايد».
درسی از قرآن
برگرفته از جلسه عمومي تفسير قرآن کريم حضرت آيت الله نورمفيدي
مقدمه اخلاقي: اهميت «تعاون» در تحکيم خانواده و جامعه
قصد دارم پيش از ورود به بحث تفسيري اصلي، به نکتهاي اخلاقي بپردازم که نياز امروز جامعه و تکتک ماست؛ بهويژه در موضوع «خانواده» که اسلام عنايت ويژهاي به آن دارد و آيات و روايات متعددي بر استحکام اين بناي مقدس تأکيد کردهاند. يکي از کليديترين عوامل تحکيم خانواده، فرهنگ «همکاري» و «ياريرساني» متقابل ميان اعضاي آن است.
نگاه قرآن به تعاون
خداوند در سوره مائده، آيه 2، دستورالعملي صريح براي زندگي اجتماعي و خانوادگي ارائه ميدهد: «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىوَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ»؛ يعني در کارهاي نيک و تقوا به يکديگر ياري رسانيد در گناه و ستم، همدست نشويد.
قرآن از ما ميخواهد که مشوق يکديگر در کار خير باشيم. اگر کسي قدم خيري برميدارد، بايد با تمام توان از او حمايت کرد، نه اينکه با غيبت، تخريب و رفتارهاي سليقهاي، او را دلسرد کنيم. متأسفانه گاهي به جاي همافزايي، با رفتارهاي نادرست، بذر دشمني ميکاريم؛ در حالي که دستور صريح پروردگار، همکاري در مسير خير و دوري از گناه و عدوان است.
نگاه روايات به جايگاه خيرخواهي
براي تبيين بهتر اين آيه، به دو روايت ارزشمند اشاره ميکنم:
1. کلام امام صادق(ع): حضرت ميفرمايند: «خدا لعنت کند کساني را که راه کارهاي خير را ميبندند.» مقصود کساني است که وقتي فردي قدم خيري برميدارد، به جاي تشکر و قدرداني، به تخريب، تهمت و غيبت او ميپردازند. اين رفتار، عامل دلسرديِ خيرين است و چنين فردي از رحمت الهي دور ميشود. اگر توانِ کمک نداريم، حداقل بايد با قدرداني، مانع از دلسرديِ نيکوکاران شويم.
2. کلام اميرالمؤمنين(ع): در منشور حکومتيِ حضرت براي مالک اشتر، ايشان بر اهميت تکريمِ «اهل احسان» تأکيد ويژهاي دارند. حضرت ميفرمايند: مالک! هرگز نبايد نيکوکار و بدکار نزد تو در يک جايگاه باشند؛ چرا که يکسان انگاشتن آنان، عامل دلسرديِ نيکوکاران از انجام کار خير و تشويق بدکاران به ادامه مسير غلط است («فَإِنَّ فِي ذَلِکَ تَزْهِيداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ»).
بنابراين اگر ميخواهيم خانوادهاي محکم و جامعهاي پويا داشته باشيم، بايد از «همکاري در خير» شروع کنيم. بياييم با تشويقِ کارهاي درست و تکريمِ اهلِ احسان، به جاي تخريب، به همديگر قوت قلب بدهيم.
تحکيم جامعه با «تعاون» و پرهيز از «تخريب»
همانطور که پيشتر گفتيم، همکاري در امور خير، نه تنها باعث تشويق افراد نيکوکار ميشود، بلکه از تشويق و جسورتر شدن افرادِ متمايل به مسيرهاي نادرست نيز جلوگيري ميکند. اين، دستوري الهي است که جامعه ما بايد بدان پايبند باشد و از نظر اخلاقي، خود را بر اساس آن بسازد. «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى»؛ يعني اگر کسي براي هدايت جوانان به سمت دين و خدا قدمي برميدارد، بايد او را تشويق، قدرداني و حمايت کرد.
اما در سوي ديگر، «وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»؛ هرگز نبايد در گناه و ستم، همکاري کرد. يعني اگر کسي در حال انجام خطا و خلاف است، نبايد او را تشويق يا به نحوي حمايت کرد. همچنين، کسي که در جامعه تفرقه و دشمني ايجاد ميکند و بنيان خانوادهها را سست مينمايد، بايد از او دوري کرد و او را در ميان نخبگان جامعه تنها گذاشت. اگر واقعاً علي(ع) را دوست داريم و خواهان شفاعت ايشان هستيم، بايد از چنين افرادي فاصله بگيريم و حلقه ارادت ورزان به آنان را تنگتر کنيم.
اهميت تشويق به خير و قدرداني
بنابراين «تعاون» يک دستور اجتماعي فراگير است. بايد به يکديگر در انجام کارهاي خير کمک کنيم؛ اگر توانِ ياري مستقيم نداريم، حداقل با تشکر و قدرداني، افراد را به ادامه مسير نيکو ترغيب نماييم. متأسفانه در جامعه ما گاهي به جاي تشکر و قدرداني از کساني که قدم خيري برميدارند، با بدگويي و تخريب، آنان را دلسرد ميکنيم. اين همان رويهاي است که باعث ميشود دستِ خيرِ افراد، کمتر به سوي کارهاي نيک دراز شود، مگر آنکه خود فرد، همچون ائمه معصومين(ع) از مرتبهاي والا برخوردار باشد که در اين باره فرمودند: «نحنُ المکفّرون»؛ يعني ما (ائمه) کساني هستيم که مردم قدر زحماتمان را نميدانند و به جاي قدرداني، بر سر ما ميکوبند.
آيات قرآن و روايات اهل بيت(ع) همگي بر اهميت اين اصول اخلاقي و اجتماعي تأکيد دارند. وظيفه ماست که مردم را با اين معارف الهي آشنا کنيم و خود نيز بدانها عمل نماييم. همانگونه که در تفسير آيه «وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْحُبُوکِ» (قسم به آسمان که داراي راههاي استوار است) بيان شد، استواري جامعه نيز در گرو همين همکاري و پرهيز از تفرقه است.
تزلزل در عقيده؛ بلاي جانِ حقجويي
وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ (7) إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ (8) يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ (9) قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ (10)
و سوگند به آسمان كه دارى اعتدال و زيبايى و آراستگى است؛ (7) كه شما [در رابطه با قرآن و حقايقى كه قرآن با دليل و برهان اثبات مىكند] در گفتارى متناقض و گوناگون هستيد. (8)از قرآن منحرف مي شود کسي که (از خير و سعادت) منحرف شده است(9) مرگ بر دروغ پردازان که بدون دليل و به ناحق درباره قرآن و حقايقش سخن پراکني مي کنند(10)
اين «حبوک» ميتواند اشاره به زيباييهاي خلقت يا پيوستگيِ راههاي آسمان به يکديگر باشد. در مقابل اين استواريِ نظام هستي، خداوند خطاب به منکران ميفرمايد: «إِنَّکُمْ لَفِي قَوْلٍ مُّخْتَلِفٍ»؛ شما در سخناني ضد و نقيض و پراکنده گرفتاريد.
اين «قول مختلف» نشانه بيمبنا بودن است. کسي که بر مبناي صحيحِ فکري و عقيدتي استوار باشد، مانند شاخه درخت نيست که با هر بادي از اين شاخه به آن شاخه بپرد. او در يک خطِ مستقيم حرکت ميکند. اما شما در مورد معاد، هر روز حرفي ميزنيد؛ گاهي ميگوييد: «چگونه ممکن است استخوانهاي پوسيده که با ده نفر ديگر در يک قبر قاطي شده، دوباره زنده شوند؟»، گاهي اظهار شک ميکنيد و گاهي ميگوييد: «اگر راست ميگوييد اجداد ما را زنده کنيد تا ببينيم!» اينها سخنانِ از سرِ لجاجت است، نه برآمده از استدلال و برهان.
آفتِ مذهبِ «مصلحتانديشي»
هر روز به رنگي درآمدن و به اصطلاح «مذهبِ غرغري» داشتن (هر جا تنور گرم است نان را چسباندن)، عاقبتبهخيري ندارد. بايد براساس منطق و دليل حرکت کرد. اگر خودتان به دليل و برهان نميرسيد، آيا گواهيِ يکصدوبيست وچهارهزار پيامبر از نوح، ابراهيم، موسي و عيسي(ع) تا خاتمالانبياء(ص) که همگي بر حقيقتِ معاد تأکيد کردهاند، براي اثبات حقانيت آن کافي نيست؟
«يُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ»؛ چه کسي از اين مسيرِ حق منحرف ميشود؟ کسي که «حقشناس» نيست. اگر درونِ انسان پاک باشد و «خردهشيشه» نداشته باشد، حق را ميپذيرد. اما اگر کسي در وجودش ناپاکي باشد، حتي اگر عموي پيامبر(ص) مثل ابولهب باشد، باز هم زير بارِ حق نميرود. در برابر چنين کسي، کار به جايي ميرسد که قرآن صريحاً ميگويد: ثروت و دستاوردهايش به کارش نميآيد و او در آتشي شعلهور خواهد سوخت؛ او و همسرش که هيزمکشِ آتشِ جهنم است («حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»).
اين بيانات براي اين است که بدانيم معاد و حقايق الهي شوخيبردار نيست. بياييد «دلِ حقشناس» داشته باشيم. اگر اهلِ «حق» باشيم، حقيقت راهش را به قلب ما پيدا ميکند، اما اگر دچار ترديد و تلون (رنگبهرنگ شدن) باشيم، مانند ابولهب، با تمامِ نسبتهايي که با حقيقت داريم، از آن محروم خواهيم ماند.
ثبات در عقيده و مسئوليت اجتماعي انسان
خداوند در ادامه، با تعبيري تند و کوبنده، سرنوشت کساني را که بر پايه حدس و گمان و بدون مبناي درستي سخن ميگويند، توصيف ميکند: «قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ»؛ يعني «کشته باد خرافهپردازان و حدسزنندگان!»
اين اصطلاح، کنايه از کساني است که بدون تحقيق و بر پايه خيالات خود، براي دين و جامعه حکم صادر ميکنند. وقتي قرآن ميفرمايد «قُتِلَ»، يعني اين افراد چنان در گمراهي و بيمبنايي غرق شدهاند که وجودشان در جامعه نفعي ندارد و مرگشان بسيار بهتر از زندگيشان است. چرا؟ چون انساني که براي جامعه نفعي نداشته باشد، تنها يک موجودِ بيهوده است. حتي حيواناتي مثل گوسفند نيز با وجود سادگي، نفعي براي انسان دارند؛ پس انساني که از خدمت به خلق و بيان حقيقت بازمانده و تنها به دنبال پراکندهگويي و حدس و گمان است، از ارزشهاي انساني تهي گشته است.
نتيجهگيري
ما بايد بدانيم که سخن گفتن، يک مسئوليت بزرگ است. اگر کسي نميتواند براساس دليل و برهان سخن بگويد، بهتر است سکوت کند. اميرالمؤمنين(ع) در توصيفات خود به چنان دقت و صراحتي به مسائل ميپردازد که انسان را به فکر فرو ميبرد. ما بايد تلاش کنيم تا از آن دسته «خرافهپردازان» که با سخنان بيمبنا، مسير حق را براي ديگران دشوار ميکنند، فاصله بگيريم و در عوض، انسانهايي نافع و استوار باشيم.
قرآن و ادبیات فارسی
يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (فتح/10)
قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست.
در شماره قبل دانستيم که جلال الدين محمد بلخي، «يدالله» را در اين آيه شريفه به «يدالرسول» تأويل مي کند. ايشان در ضمن داستاني از دفتر پنجم مثنوي به اين نکته اشارهاي دارد و ميفرمايد: روزي چند نفر از کافران از راهي دور به مسجد آمدند و به پيامبر (ص) گفتند که ما را با عنوان مهمان بپذير. آن حضرت هم رو به اصحاب خود کرد و گفت که هر کدام از شما يکي از آنها را با خود به خانه برده، از او پذيرايي کند. هر يک از آنها يک نفر را با خود برد و در اين ميان يک نفر که بسيار هم تنومند بود باقي ماند. پيامبر(ص) هم که اين اوضاع را ديد او را با خود به خانه برد تا از او پذيرايي کند.
وقت شام رسيد. اهل خانه پيامبر(ص) طعامي آوردند و جلوي او گذاشتند و همه را به طرفه العيني خورد. او آن شب به اندازه 18 نفر غذا خورد و غذايي براي اهل بيت پيامبر(ص) باقي نگذاشت و آنها گرسنه خوابيدند. مهمان پرخور هم به اتاقي رفت و دراز کشيد و به خوابي سنگين فرو روفت. ساعتي بعد يکي از افراد خانه که از پرخوري او بسيار خشمگين شده بود، در اتاق را به روي او قفل کرد و رفت. نيمه هاي شب، آن مرد بر اثر پرخوري دچار دل پيچه شد و براي قضاي حاجت به سمت در رفت؛
اما هرچه کرد در باز نشد. ناچار به سمت رختخواب رفت تا شايد با خوابيدن درد او تسکين يابد. بعد از کمي اين پهلو و آن پهلو کردن به خواب عميقي رفت و در خواب ديد که در خرابهاي خلوت کرده و چون هيچ کس را آنجا نديد، با خيال راحت خود را تخليه کرد. در اين وقت ناگهان از خواب بيدار شد و ديد که رختخواب خود را کثيف کرده است.
اضطرابي ديوانه کننده بر او غالب آمد و نميدانست چه کار کند. او دوست داشت در آن لحظه زمين دهان باز کند و او را ببلعد. سپيده دم پيامبر(ص) به سمت در رفت و بيآنکه خودش را نشان دهد، قفل در را باز کرد و رفت تا با او رو به رو نشود و موجب خجالتش نگردد. مهمان که در نجات به رويش باز شده بود، با احتياط جلو آمد و بعد از نگاهي به اطراف و مطمئن شدن از اينکه کسي نيست، با سرعت پا به فرار گذاشت. در اين ميان يکي از اهالي خانه وارد اتاق شد و تا آن صحنه را ديد خواست سر و صدا راه بيندازد که پيامبر به او فرمود: «داد و قال نکن، بستر او را خودم ميشويم» و مشغول شستن آن شد.
از آن طرف مهمان پرخور فضيحت کار، وسط راه متوجه شد بتي را که يادگاري بود، در اتاق جا گذاشته است؛ بناچار شتابان به سوي خانه پيامبر(ص) دويد و چون وارد اتاق پيامبر شد ديد:
که آن یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی شوید که دورش چشم بد(1)
آن دست خدا، يعني پيامبر(ص) که چشم بد از او دور باد، با خوشرويي و با دست خود مشغول شستن بستر اوست. او با ديدن چنين وضعي آنچنان پريشان شد که دودستي بر فرق خود کوبيد و به دست و پاي پيامبر افتاد. اما آن حضرت او را مورد لطف قرار داد. مهمان تحت تأثير خلق و خوي پيامبر(ص) قرار گرفت و از صميم قلب مسلمان شد و آن شب را هم مهمان رسول خدا شد. وقتي براي او شام آوردند اندکي شير خورد و دست از طعام کشيد. همه تعجب کردند و پيامبر(ص) فرمود که او از وقتي که مسلمان شده، از حرص و آز پاک گرديده است و به اندک طعامي بسنده کرده است. (2)
1- مولانا جلال الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، به کوشش محمد استعلامي، چ ششم، ج5، تهران: زوّار، 1372، ص14
2- خوب است خوانندگان محترم به اصل داستان مراجعه کنند. (ر.ک. کريم زماني، شرح جامع مثنوي معنوي، دفتراول، چ هفتم، تهران: انتشارات اطلاعات، 1383، ص37-50)
پنجره ای به نور
هدف از ازدواج 2
در مطالب گذشته به يکي از اهداف ازدواج که دستيابي به آرامش است، پرداخته شده بود، در اين قسمت خلاصهايي از بحث گذشته و همچنين ديگر اهداف براساس آيات و روايات بيان ميشود.
ازدواج در منظومة معارف اسلامي و نيز در تحليلهاي روانشناختي و اجتماعي، نهادي چندبعدي است که اهداف گوناگون فردي و جمعي را دنبال ميکند. بررسي متون ديني نشان ميدهد که اين پيوند، تنها پاسخ به يک نياز طبيعي نيست، بلکه سازوکاري براي تحقق آرامش، تکامل معنوي و سامانيافتگي اجتماعي است.
1. دستيابي به آرامش و سکونت رواني
قرآن کريم يکي از بنياديترين اهداف ازدواج را دستيابي به آرامش معرفي ميکند:
«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً » (روم/21).
مفهوم «سکون» در اين آيه ناظر به آرامش عميق روحي و اطمينان دروني است. همچنين تعبير «مودّت و رحمت» نشان ميدهد که پيوند زناشويي بر پايه محبتي پايدار و فراتر از کششهاي موقت بنا شده است.
«بر اساس تفسير الميزان علامه طباطبايي، سکونت يادشده در آيه به آرامش و انس حاصل از پيوند زن و مرد اشاره دارد و مودّت و رحمت، عامل دوام اين پيوند به شمار ميآيند (طباطبايي، 1363، ذيل سورة روم/ 21).»
2. تکامل ديني و اخلاقي
تکامل ديني و اخلاقي به معناي حرکت تدريجي انسان از خودمحوري به سوي مسئوليتپذيري، از غلبه تمايلات فردي به سوي رعايت حقوق ديگران، و از رشد صرفاً زيستي به سوي رشد معنوي و انساني است. در نگاه اسلام، انسان زماني به کمال نزديک ميشود که بتواند فضايل اخلاقي را در عرصة زندگي عملي سازد و روابط خود را بر پاية ارزشهاي الهي تنظيم کند.
ازدواج يکي از مهمترين بسترهاي تحقق اين نوع کمال است؛ زيرا بسياري از ارزشهاي ديني و اخلاقي در انزوا شکل نميگيرند، بلکه در تعامل مستمر با ديگران پديد ميآيند. براي مثال، مفاهيمي مانند محبت، وفاداري، گذشت، مسئوليتپذيري، رعايت حقوق ديگران و ايثار، زماني معنا پيدا ميکنند که فرد در يک رابطه پايدار و متعهدانه قرار گيرد. از اين رو، ازدواج را ميتوان عرصهاي براي تبديل آموزههاي نظري دين و اخلاق به رفتارهاي عيني دانست.
از سوي ديگر، تکامل ديني تنها به انجام عبادات فردي محدود نيست. در معارف اسلامي، بخش مهمي از دينداري در نحوة تعامل انسان با ديگران تجلي مييابد. خانواده نخستين محيطي است که در آن صداقت، عدالت، مهرباني، امانتداري و احترام متقابل آزموده ميشود. به همين دليل، موفقيت در زندگي خانوادگي ميتواند نشانهاي از رشد ديني و اخلاقي فرد باشد.
براين اساس، هنگامي که از «تکامل ديني و اخلاقي» به عنوان يکي از اهداف ازدواج سخن گفته ميشود، مقصود آن است که ازدواج زمينهاي فراهم ميآورد تا انسان استعدادهاي معنوي و اخلاقي خود را در بستر زندگي واقعي شکوفا سازد و به مرتبهاي بالاتر از بلوغ شخصيتي و معنوي دست يابد.
در روايات اسلامي، ازدواج به عنوان عاملي براي رشد معنوي معرفي شده است. پيامبر اسلام(ص) ميفرمايند: «مَن تَزَوَّجَ فَقَد أَحرَزَ نِصفَ دينِهِ فَلْيَتَّقِ اللهَ فِي النِّصفِ الآخَر: هر کس ازدواج کند نصف دين خود را حفظ کرد، دربارة نصف ديگر تقوي پيشه کند.» (مجلسي،1403 :219). اين حديث نشان ميدهد که ازدواج زمينهساز تقويت تقوا، مسئوليتپذيري و سامانيافتگي رفتارهاي اخلاقي است.
اهميت اسلام به کانون خانواده و اصالت داشتن خانواده براي رشد و تعالي فردي و اجتماعي است و از اين رو، اسلام با هرچه که اين کانون مقدس را متزلزل کرده يا از بين ببرد، مخالف است.(مکارم شيرازي و جمعي از اساتيد، 1385 :57)
در روايات اسلامي «تشکيل خانواده» مخصوصاً به ساختن يک بنا تشبيه شده، بنائي محبوب نزد خدا. چنان که در حديثي از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم ميخوانيم: «مَا بُنِي بِنَاءٌ فِي الْإِسْلَامِ أَحَبُ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي مِنَ التَّزْوِيج». در اسلام هيچ بنايي نزد خداوند محبوبتر از بناي ازدواج نيست». (ابنبابويه،1413: 383) در اين روايت اشاره به اين است که ازدواج اساس و سنگ زير بناي نظام خانواده و نظام خانواده سنگ زيربناي جامعه بشري است که بيانگر جايگاه والاي اين نهاد در نظام ارزشي اسلام است.
3. حفظ عفاف و تنظيم غريزه
يکي ديگر از اهداف ازدواج، جهتدهي صحيح به نيازهاي طبيعي انسان است. قرآن کريم همسران را «لباس» يکديگر معرفي ميکند:
«هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ:» زنان لباس شما هستند و شما لباس آنها (بقره/187). لباس از يک سو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشيا به بدن حفظ ميکند، و از سوي ديگر عيوب او را ميپوشاند، و همچنين زينتي است براي تن آدمي، اين تشبيه که در آية فوق آمده اشاره به همة اين نکات است.
دو همسر يکديگر را از انحرافات حفظ ميکنند، عيوب هم را ميپوشانند وسيله راحت و آرامش يکديگرند، و هر يک زينت ديگري محسوب ميشود.
اين تعبير نهايت ارتباط معنوي مرد و زن و نزديکي آنها را به يکديگر و نيز مساوات آنها را در اين زمينه کاملاً روشن ميسازد؛ زيرا همان تعبير که درباره مردان آمده درباره زنان هم آمده است بدون هيچ تغيير.(مکارم شيرازي، 1382 :650)
منابع
قرآن کريم
1- ابنبابويه، محمدبن علي، من لا يحضره الفقيه، قم: دفتر انتشارات اسلامي، ج3، 1413
2- طباطبايي، محمدحسين. الميزان في تفسير القرآن، قم: بنياد علمي و فکري علامه طباطبايي ج16، 1363
3- مجلسي، محمدباقر. بحارالأنوار، ج103، موسسه الوفا، 1403ه.ق
4- مکارم شيرازي، ناصر و جمعي از اساتيد، دائرة المعارف فقه مقارن، ج3، قم: مدرسة امام عليبن ابيطالب، 1385
5- همان، تفسير نمونه، جلد اول ، تهران: دارالکتب الاسلاميه، 1382
علوم قرآنی
قلب های سنگی
درشماره 84 به تمثيلي از تمثيلات قرآني با موضوع چهارپايان غافل پرداختيم در اين شماره تمثيلي ديگر با عنوان قلبهاي سنگي ميپردازيم.
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ...» (بقره/ 74)
آيه فوق با يک تصوير هنري و استدلالي قوي، قساوت قلب را بررسي ميکند. قلب دستهاي از انسانهاي متمرد از فرمان خداوند را تشبيه به سنگ و حتي سختتر از سنگ معرفي ميکند.
1. تشبيه به سنگ (چرا سنگ؟) از آنجايي که سنگ نماد سختي، نفوذناپذيري و بياحساسي است. وقتي قرآن ميگويد قلبها مانند سنگ شدهاند، يعني ديگر «کلام حق» در آنها نفوذ نميکند و «عواطف انساني» (مانند ترحم يا پشيماني) در آنها اثري ندارد.
2. «سختتر از سنگ» (أشدُّ قَسوةً) قرآن ميگويد گاهي قلب انسان از سنگ هم سختتر ميشود. چرا؟ چون سنگها داراي «طبيعتِ دروني» هستند که خدا در آنها قرار داده است، اما قلب انسانِ قسي، با اختيار خود، قابليتِ «تأثيرپذيري» را از بين برده است.
3. استدلالِ کوبنده (مقايسه قلب با سنگهاي کوه) قرآن براي اينکه ثابت کند قلبهاي قسي از سنگِ بيجان هم بيخاصيتتر شدهاند، به سه ويژگي سنگها اشاره ميکند:
* تراوشِ آب (حياتبخش): برخي سنگها چشمههايي دارند که به زمينهاي تشنه حيات ميبخشند. (اما قلب قسي، نه تنها براي ديگران خير ندارد، بلکه خشکيِ آن به اطرافيان هم سرايت ميکند).
* شکافتن و بيرون آمدن آب: برخي سنگها تحت فشارِ آب ميشکنند و آب بيرون ميدهند. (اما قلب قسي در برابر فشارِ حق و حقيقت، نميشکند و تسليم نميشود).
* سقوط از خشيت خدا: اشاره به کوهها يا سنگهايي دارد که در اثر هيبتِ الهي فرو ميريزند. (يعني سنگ، «خداشناسيِ فطري» دارد و در برابر عظمت او واکنش نشان ميدهد، اما قلبِ گناهکار، آنقدر سنگين شده که هيچ واکنشي به حقيقت نشان نميدهد).
با دقت در تفسير اين آيه در مييابيم که «قساوت» يک اتفاق ناگهاني نيست. در سياق آيات قبلي، اين نتيجهي لجاجتهاي مداوم، ديدن معجزات و ناديده گرفتن آنها و نهايتاً «پشت کردن به حقيقت» است. وقتي انسان مکرراً حق را ميبيند و انکار ميکند، قلبش که بايد «لطيف» و «پذيرا» باشد، دچار «سختشدگي» ميشود؛ تا جايي که از سنگِ کوه که «خداشناسي» دارد، بيگانهتر ميشود.
شان نزول آيه فوق در مورد قوم حضرت موسى(ع) (بخوانيد يهود) بود که مردمى بسيار لجوج و بهانهگير بودند و هر لحظه حاجت و درخواستى از موسى داشتند. با اين كه حضرت موسى، معجزات زيادى برايشان آورد و آيتهاى متعدّد خدا را بدانها نشان داد، باز در هر فرصت به گوساله پرستى و تمرّد از فرمان الهى روى مىآوردند و آيات متعددي به اين سرکشي و بهانه جوييهاي اين قوم اشاره دارد؛ يا گروهي از يهوديان معاصرِ پيامبر اسلام(ص)(درمدينه) را شامل مي شد. البته که آيات قران مربوط به يک زمان خاصي نمي باشد و مي تواند در هر زماني مصاديقي داشته باشد.
پيامِ عمومي: اين آيه يک «قانونِ کليِ اخلاقي» را بيان ميکند. هر انساني (از هر قوم و ديني) که با وجود ديدن حقيقت، به خاطر لجاجت، دنياطلبي يا تعصباتِ بيجا، حق را بپوشاند و در برابر آن بايستد، دچار اين «قساوت قلب» خواهد شد.
* هشدار به مسلمانان: بسياري از مفسران معتقدند که مخاطبِ اصلي در زمان نزول، اگرچه بنياسرائيل هستند، اما قرآن با بيان اين سرگذشت، به مسلمانان هشدار ميدهد که مبادا شما نيز با سرپيچي از دستورات پيامبر و ناديده گرفتنِ نشانههاي الهي، به سرنوشتِ همان اقوام دچار شويد و قلبهايتان سخت شود.
تفسير اين آيه به ما ميگويد که «قساوت» يک اتفاق ناگهاني نيست. در سياق آيات قبلي، اين نتيجهي لجاجتهاي مداوم، ديدن معجزات و ناديده گرفتن آنها و نهايتاً «پشت کردن به حقيقت» است.
وقتي انسان مکرراً حق را ميبيند و انکار ميکند، قلبش که بايد «لطيف» و «پذيرا» باشد، دچار «سختشدگي» ميشود؛ تا جايي که از سنگِ کوه که «خداشناسي» دارد، بيگانهتر ميشود.
علاوه بر داستان عصاي حضرت موسي (ع) «فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ اعراف»(اعراف/107)آياتي ديگري نيز پيرامون همين قوم نازل شده است مانند ماجراي يد بيضاء که آيات «وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرى.» (طه/ 22) (و دست خود به گريبان فرو بر تا دستى بىهيچ «چون خورشيد» درخشان بيرون آيد و اين معجزه ديگر تو خواهد بود.) «اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ.» (قصص/ 32) و دست خود را در گريبان بر و بيرون آور تا بىهيچ نقصى، سفيد و روشن گردد و تا از وحشت و اضطراب بياسايى باز دست به گريبان بر (تا به حال اوّل برگردد)، اين (عصا و يد بيضا) از جانب خدا بر رسالت تو دو برهان (و دو معجزه بزرگ الهى) است ...). «وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» (اعراف/ 108).»همچنين آياتي كه حضرت به عنوان معجزه براى نجات بنياسرائيل از چنگ فرعون آورد. او هنگام تعقيب شدن توسط فرعون به دنبال آن هجرت شبانه ««فَأَسْرِ بِعِبادِي لَيْلًا إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ.» (دخان/ 24- 23) نيز رك: طه/ 77» دريا را براى عبور يارانش شكافت كه همان آب وقتى دوباره به هم آمد فرعونيان را در خود غرق كرد و به هلاكت رساند ««وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ.» (بقره/ 50) نيز رك: طه/ 78- 77.».
زمانى همين قوم نجات يافته، منّ و سلوى « بقره/ 57. طه/ 80. اعراف/ 160» (ترنجبين و مرغ بريان) از او خواستند كه برايشان فراهم شد. وقتى ديگر بهانه گرفتند كه ما با يك خوراك نمىتوانيم بسازيم، بلكه خوراكهاى زمينى مثل: سبزى، خيار، گندم، عدس و پياز را طالبيم «بقره/ 61.».
زمانى ديدن خدا را بطور آشكار و عيان از موسى خواستند كه آنها را صاعقه بگرفت و سپس زنده شدند شايد عبرت بگيرند «بقره/ 56- 55. اعراف/ 143.». زمانى ابر، سايهبان سرشان شد «بقره/ 57. اعراف/ 160.». زمانى ديگر آب خواستند و موسى با زدن عصايش به صخره، چشمههاى زلال برايشان جارى ساخت و آبشخور هر گروه را معيّن نمود « بقره/ 60. اعراف/ 160.». امّا اينها با ديدن اين نشانهها و حتّى مشاهده كوه طور بر بالاى سر «بقره/ 63 و 93. اعراف/ 171.» خود كه هشدار عذابى بود بر آنان، باز پشت به حق كرده و پيمان خود را مىشكستند البته بهانهگيريها و لجاجتها متعدد ميباشد (خواننده محترم ميتواند به آيات قرآن مراجعه نمايد) اين بهانهها و سست ايمانى در اثر قساوت قلبشان بود كه بدان مبتلا بودند «َبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً ... (مائده/ 13).». سخت شدن و قساوت قلب اين قوم به سختى سنگ و يا چيزى سختتر از آن تشبيه شده است كه اين گونه قلبها ديگر پذيراى سخنان حق نيستند و موعظه نيز در آنها اثر نمىكند. زيرا تمام منافذ و روزنههاى آن مهر و موم شده و هيچ نورى در آن رسوخ نمىكند.
منابع
قرآن
جهان بخش ثواقب، تشبيهات و تمثيلات قرآن، 1جلد، نشر قو - تهران، چاپ: اوّل، 1376
