دیدگاه بنیادین ابوالقاسم فردوسی بنیانگذار هویت ملی (ایران)
قسمت اول
حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعرِ حماسهسرای ایرانی و سراینده شاهنامه، حماسه ملی ایران است
این ستاره درخشنده آسمان ادب فارسی متولد سال ۳۲۹هجر ی قمری است. او وپدرش از دهقانان طوس بود که ثروت و موقعیت قابل توجهی داشت. وی از همان زمان کودکی به کسب علم و دانش پرداخت و به خواندن داستان هم علاقه مند بود.
شاهنامه یکی از بزرگترین آثار ادبی کهن پارسی است. برخی فردوسی را بزرگترین سراینده پارسیگو دانستهاند که از شهرت جهانی برخوردار است. وی نزدیک به سی سال شاهنامه را تکمیل نمود.
پس از مرگش برخی وعاظ او را مداح کفار و همچنین رافضی خواندند و اجازه خاکسپاری او را در گورستان مسلمانان نداند و به ناچار در باغ خود در توس بخاک سپرده شد.
۱- خداباوری در نگاه فردوسی درحدود ۱۰۷۰سال پیش
به نام خداوندِ جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
فردوسی از خداوندی سخن می گوید که دو عنصر جان و خرد را آفریده است. او می فرماید اندیشه ما تنها قادر به جستجو در چهار عنصر «آتش - باد - آب – خاک» است و به ساحت های متعالی جان و خرد که فراتر از این عناصر هستند راهی ندارد.
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزیدِهِ رَهنمای
اوبه چهار ویژگی دیگر خدا توجه می دهد. ۱-خدا ،نام را آفریده است.(نام نماد مفهوم ومعناست) ۲- آفرینش مکان۳- او روزی می دهد ۴- راه را نشان می دهد.
این صفات مختص خداست ،خدااز همه آنچه خود آفریده بالاتر است یعنی نه نام (مفهوم و معنای محدود و معین) و نه نیازی به روزی داده شدن یا راهنمایی شدن دارد.
خداوندِ کیوان و گَردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
خداوند، آسمان گردنده را با همه سیارات و ستارگان درخشانش آفریده است. بنابراین از همه این ها هم فراتر است.در این اندیشه آسمان یک کل و یک پارچه است که با هم در گردش اند
این اندیشه درقرآن کریم «کُل فِی فُلک یَسبحون» «هریک برمدارمعینی شناورند یس/۴۰» اشاره شده است، فلک به صورتی یکپارچه در حال گردش است ،
به بینندگان آفریننده را
نَبینی مرنجان دو بیننده را
تو قادر نیستی آفریننده خود را با همین چشم هایی که او آفریده است ببینی، پس خودت و چشمت را بی جهت خسته نکن.نه تنها با چشم های سر نمی توانی خداوند را ببینی که حتی با تفکر و اندیشه ات نیز قادر به راه یابی به ساحت ذات الهی نیستی زیرا او از هر مفهوم و هر مکانی و هر تشخصی پاک است(پیامبر اکرم( ص )می فرماید تفکروا في کل شی ولا تفکروا في ذات الله در همه چیز از جمله در صفات خدا تفکر کنید اما در ذات وچیستی خداوند تفکر نکنید چون عقل وذهن محدود ما ظرفیت درک موجود نامحدود را ندارد)
جان و خرد ما تنها می تواند به فهم همین جهان زمانی و مکانی نائل گردد.
هنگامی که عقل ما از چیزی سخنمی گوید سخنش در محدوده فهم و ادراک خود اوست. بنابر این خرد باید پایش را از گلیمش فراتر نبرد وحد وحدود خودش را بشناسد و مدعی فهمچیزهایی که خارج از حدود ادراک اوست نشود.
سُتودن نداند کس او را چو هست
میانْ بندگی را ببایدْت بست
چون انسان قادر نیست خداوند را آنچنان که هست بشناسد و ستایش کند بهتر آن است که به لوازم بندگی گردن نهد و به جای جستجو در ذات الهی ،به دستوراتش عمل کند و آداب بندگی را به جای آورد. «اِن کُنتُم تُحِبّون الله فَاتُبعُونی» لازمه دوست داشتن خداوند تبعیت وپیروی از دستورات اوست.
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
بنابراین با همه این آفریده ها تنها کاری که باید کرد تسلیم واقرار واعتراف به وجود برتر از همه چیزیعنی خداوندست و باید از سخنان بیهوده وبی ارزش وبی مایه در وصف و توصیف و ستایش خدا دوری کرد.
فردوسی تاکید دارد که باید سر تسلیم و بندگی فرود آوریم و بدانیم که او می تواند جان و خرد ما را هدایت و رهنمایی کند و باید از او راه و رسم هدایت را جویا شویم و حکمت فرمان های خداوند را که به جان و خرد ما ارزانی می شود به درستی دریابیم. در واقع فردوسی در مصرع دوم به ما می گوید که بندگی خداوند در گرو استفاده درست از خرد ماست.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر بُرنا بود
شرط توانا شدن ما استفاده درست از خرد ماست که باعث دانایی مان می شود و اگر ما به خرد ورزی نائل شویم، پیری یا جوانی جسم مادی مان اهمیتی ندارد و در عین پیری می توانیم جواندل و قوی دل باشیم.
۲ـ سیر مراحل آفرینش جهان در نگاه فردوسی درحدود۱۰۷۰سال پیش
خداوند جهان را از ناچیز ( هیچ)آفریده است. اینباور اسلامی است که خداوند چیزها را از ناچیز ،وجهان هست ها را از نیست هابیرون آورده است.
سَرِ مایهٔ گوهران این چهار
بَرآوَرده بیرَنج و بیروزگار
خداوند همه چیز را از چهار چیز اولیه(آتش - آب - هوا - خاک) آفریده است و اینکار برایش بی رنج و ساده بوده است زیرا او قادر مطلق است و هیچ کاری برایش سختی ندارد
علاوه براین اوجهان را بدون صرف زمان یعنی در لحظه آفریده است
«انّما اَمرَه اذا اَرادَ شَیئا اَن یَقول لَه کُن فَیَکون یس/۸۲» روش خدا این است که هرگاه اراده کند چیزی را بیافریند فورا اینکار را می کند و این کار مستلزم صرف زمان نیست.
یکی آتشی بَر شُده تابناک
میان آب و باد از بَرِ تیره خاک
این چهار گوهر عبارتند از آتش در بالا، هوا و آب دروسط - خاک تیره درپایین است. در واقع فردوسی مکان طبیعی هر یک از این چهار عنصر را نیز در جهان ما معینکرده است.
نخُستین که آتش به جُنبش دَمید
زِ گرمیش پَس خُشکی آمد پَدید
گرمی آتش به دلیل جنبش و حرکت آن است و به دلیل همین حرکت است که خشکی نیز به وجود آمده است. سردی نیز حاصل سکون است، زمانی که جسمی از تحرک باز ایستد سرد می شود
چهار گوهر یاد شده با یکدیگر در ساختن انواع پدیده های جهان فیزیکی مشارکت و همکاری دارند و انواع گونه های موجودات را پدید آورده اند .
و آسمان گردنده و تند رونده نیز سپس پدید آمده است.
اَبَر دَه و دو هَفت شُد کَدخُدای
گرفتند هَر یِک سزاوار جای
برج های فلکی دوازده گانه(حمل + سور+ جوزا+ سرطان+ اسد+ سنبله + میزان + عقرب+ قوس+ جدی + دلو+حوط) و هفت سیاره(عطارد+ونوس+ زمین+ مریخ + مشتری+ زحل+ اورانوس) که به منزله کدخدایان و فرمانروایان آسمان به شمار می آیند نیز هر یک در جای شایسته و معین خویش قرار گرفته اند.
فرمانروا دانستن این اجرام آسمانی به دلیل این باور است کهجهان فلکی که جهان مجردات هست،حاکم بر جهان خاکی ماست وما زمینی ها تسلیم دست بسته مقدرات و سرنوشتی که آنها(آسمان )برای مامعینمی کنندهستیم.
یعنی آمدن و رفتن ما و سرنوشت ما در اختیار گردش آسمان و افلاکاست
فردوسی تاکید می کند که دادن وجود به این موجودات زمینی و آسمانی همه حاصل دو صفت الهی است
یکی صفتجود و بخشش اوست و دیگری صفت دانایی خداست. او بر مبنای دانایی خود می دانسته کهچه بخشی از وجود را به چه موجودی بدهد و بر اساس صفت جود و بخشش خود نیز مایل به پوشاندن لباس وجود برتن ما معدومان بوده است.
چو دریا و چون کوه و چون دَشت و راغ
زَمین شُد به کِردارِ روشَن چراغ
زمیننیز با داشتن انواع گونه های دریا و کوه و دشت و دمن به مانند چراغ روشنی به نظر آمد. در اینجا تنوع حیات و انواع موجودات بر روی زمین نمادی از زیبایی و روشنایی زمین به شمار آمده است.
بِبالید کوه آبها بَر دَمید
سَرِ رُستَنی سوی بالا کشید
پس کوهها بالیدند یعنی رشد کردند و رو به بالا رفتند و آب ها به وجود آمدند یعنی دریاها و اقیانوس ها و گیاهاننیز سر از خاک بیرون کشیده و رو به بالا رشد کردند.
زمین را بُلندی نَبُد جایگاه
یکی مَرکزی تیره بود و سیاه
زمین پایین ترین جا در این باور تلقی می شود و حیات زمینی آمیزه ای از تیرگی و سیاهی است و کلا زندگی زمینی در این باور زندگی بی ارزش و فاقد اصالت است ،البته در مقابل زندگی در عالم بالا کهمربوط به ارواح مجرد از ماده است.
ستاره بَر او بَرشِگِفتی نُمود
خاک اَندرون روشنایی فُزود
اگر در زمین روشنایی و نوری دیده می شود حاصل روشنایی و نورانیت آسمان است که ستارگان آن کمککرده اند تا زمینتیره اندکی روشنایی و از تیرگی ذاتی خود نجات یابد.
بنابر این جایگاه آتش در بالاترین نقطه قرار گفت و آب پایین تر آمد و آفتاب که در اطراف زمینگردش می کرد بدان روشنایی بخشید..پس گیاهان به وجود آمدند و از آنها انواع درخت ها ایجاد شد و شاخه های میوه گرفته آنها به سمت زمین خم شد.
فردوسی می گوید گیاه تنها می تواند ببالد و رشد کند و نیرویی دیگر در آن وجود ندارد و نمی تواند مانند حیوانات کهمی توانند از جایی به جای دیگر بروند حرکت کرده و جابجا شود
و هنگامی که حیوانات پدید آمدند گیاهان را به خدمت خود گرفتند و از میوه و مواهب درختان و گیاهان بهره مند شدند. در واقع حیوانات بر گیاهان تسلط یافتند.
خور و خواب و آرام جوید هَمی
و زان زندگی کام جوید هَمی
این بیت ناظر به زندگی حیوانی در مقابل زندگی گیاهی است..حیوان می خورد و می خوابد و آرامش می جوید و به دنبال لذت بردن از زندگی است. ویژگی ای که در گیاه وجود ندارد
اما همینحیوان کامجوی لذّت طلب نه زبانی برای سخنگفتن دارد و نه از عقل جستجو گری برخوردار است و فقط به تن پروری در میان خاک و خاشاک اشتغال دارد
حیوان کاری به خیر و شر و فرجامکار زندگی ندارد و بطور کل درکی از زمان و به ویژه سرنوشت نهایی زندگی ندارد و در غفلت کامل است و همین عدم درک و دریافت از ماهیت جهان است که موجب می شود خداوند نیز از او توقع بندگی نداشته باشد.
اما خداوند انسان دانا وتوانا را آفرید که می تواند هنرهای خدا را درک کند در حالی که هنرهای او از حیوانات مخفی بود
۳- جایگاه والای انسان وهدف ومسئولیت او از نگاه فردوسی در ۱۰۷۰ سال قبل
فردوسی معتقداست آفرینش انسان کلید پاسخ به همه سوالات است. انسان به دلیل خردمندی که دارد می تواند بسیاری از رازهای آفرینش را دریابد و با خرد خویش به قانون مندی های اعمال شده در جهان آگاهی می یابد.
این که فردوسی آفرینش انسان را کلید حل همه معماهای حیات می داند اشاره به این باور عمومی در جهان شناسی است که انسان" اشرف مخلوقات" است. فیلسوفان و متکلمین مسلمان معاصر با فردوسی تردید نداشته اند که خداوند بالاترین استانداردهای ممکن را در آفرینش انسان اعمال کرده است زیرا می خواسته موجودی بیافریند که قادر باشد رازهای نهفته در نظام خلقت را دریاید.
درحدیث قدسی خداوند فرمود:
کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف
یعنی من( خداوند) گنج نهفته ای بودم که علاقمند بودم آشکار و شناخته شوم پس انسان ها را خلق کردم تا شناخته شوم. بر اینمبنا خلقت همه جهان (جمات - نبات-حیوان- آسمان وسیارات و۰۰۰ ) و در تکمیل آن انسان آفریده شده است برای آشکار کردن گنج نهفته صفات الهی(علم ،قدرت ، حکمت ، رئوف ، رحیم و۰۰۰) است
بر مبنای این باور آفرینش انسان، آخرین حلقه از حلقه های آفرینش به شمار می آید و در مراحل تکاملی نفس، نفس انسانی تکامل یافته ترین نفس است که در آن ویژگی خرد بروز یافته و قدرت فهم و درک رمز و رازهای آفرینش به ودیعت نهاده شده است.
تعبیر "اشرف مخلوقات" را نیز برای انسان با استناد به آیات قرآن کریم توجیه می شود ۱-خداوند زمانی که انسان را آفرید خود به خویشتن تبریک و آفرین گفت،
فتبارک الله احسن الخالقین
۲- و لقد کرمنا بنی آدم و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا
و ما انسان را تکریم کرده و بزرگ داشتیم و آن را بر بسیاری از آفریدگان فضیلت دادیم.
۳- خداوند پس از آفرینش انسان از فرشتگان مقرب خویش می خواهد که بر او سجده کنند و همه فرشتگان در مقابل بزرگی ها و ویژگی های در آدمی به خاک می افتند مگر شیطان، که سر پیچی کردوباعث دورشدن شیطان از درگاه الهی شد. امروزه با توسعه دانش بشری ونیز محدودیت های ادراک بشری، این باور" اشرف مخلوقات بودن انسان" نیز متزلزل گردیده است
اینکه در باور دینی ، انسان را تکریم می کند این دلیلی بر اشرف مخلوقات بودن او نیست، و اینکه می گویند خداوند پس از آفرینش انسان خود را بهترین آفرینندگان می داند دلیلی بر بهترین بودن این آفریده (انسان) نیست و از این بیان الهی ،چنین برداشتی نمی شود.
آنجا که خداوندمی فرماید ما او را بر بسیاری از آفریدگان فضیلت داده ایم و نه بر همهِ آنها، الزاما بمعنی اشرف مخلوقات و نهایی ترین موجود متکاملی که کامل تر از او امکان پذیر نباشد نیست.
فردوسی می گوید آفرینش آدمی، آخرینمرحله از تکامل نظام آفرینش است و این مبتنی بر این باور است که «زمین مرکز جهان و انسان نگین انگشتری زمین است»
سَرش راست بَر شُد چو سَروِ بُلَند
به گفتارِ خوب و خِرَد کار بَند
انسان در میان همه آفریدگان قد بلند کرد و یک سر و گردن بالاتر از همگان ایستاد و سخن گفت و سخن بایسته و منطقی و در زندگی خرد را راهنمای خویش گرفت.
پذیرندهٔ هوش و رای و خِرَد
مَر او را دَد و دام فَرمان بَرَد
انسان بر خلاف سایر آفریدگان هوشمند و صاحب نظر بود و این ها بر آمده از عقل اوست کهمتکامل ترینمرحله از مراحل تکامل نفس است. او توانست با خرد خویش حیوانات بی خرد را رام خویش کند. فردوسی درنهایت می گوید انسان همان گوهر یکی یک دانه نظام آفرینش است. او یکی است و نظیری در آفرینش ندارد.
تو را از دو گیتی بَر آوَردهاَند
به چَندین میانچی بِپَروَردِهاَند
تاکید می کند که انسان هدف نهایی از آفرینش دو جهان است زیرا جهان جاودان و حیات اخروی نیز موکول به آفرینش و وجود آدمی است زیرا اگر انسان متعهد و مسئول نبود آفرینش جهان بعدی که جهان محاسبه و جزا و پاداش است نیز بیهوده بود.
فردوسی تاکید کرد که چون حیوانات جز خور و خواب چیزی ندارند و فاقد خرد هستند خداوند از آنها طلب بندگی همنمی کند ولی خردمندی انسان مستلزم اختیار او و لذا نیازمند نظام جزا و پاداش است که وجود جهان دیگر را ضروری می سازد ،پس انسان همنتیجه و گل سر سبد آفرینش جهان مادی و هم فلسفه آفرینش جهان آخرت است
ای انسان تو که چنین جایگاه رفیع و بی نظیری داری خود را دست کمنگیر و فکر نکن که آفرینش تو بی هدف و بازی گوشانه بوده است!
شِنیدَم زِ دانا دِگرگونه زین
چه دانیم رازِ جَهان آفرین
بنابر این انسان دانا همواره دارای سوال و به دنبال یافتن رمز و راز هستی است و این مسئولیت بزرگ انسان بودن است. یعنی انسانیت به معنای تلاش برای درک راز هستی
نِگَه کُن سَرانجامِ خود را ببین
چو کاری بیابی اَز این بِه گُزین
فردوسی می گوید انسان وظیفه دارد به حکم خردمندی خویش در سرانجام هستی تفکر کند و به آخرت خویش بیندیشد و به تعبیر مولانا" آخر بین باشد و نه چون سایر حیوانات آخور بین"
به رَنج اَندر آری تَنَت را رَواست
که خود رَنج بُردن به دانش سِزاست
مسئولیت انسان بودن ،ما را وامی دارد تا از روش حیوان که پرورش و پروار کردن تن است اجتناب کنیم و رنج دانستن را بر خود هموار کنیم تا به دانش برسیم زیرا بدون تحمل رنج و زحمت نمی توان به دانایی رسید و در همان مراحل اولیه حیات حیوانی متوقف خواهیم بود.
چو خواهی که یابی زِ هَر بَد رَها
سَر اَندر نَیاری به دامِ بَلا
نِگه کُن بِدین گُنبدِ تیزگَرد
که دَرمان اَزوی اَست و زِ اوی اَست دَرد
اگر می خواهی راه درست و رهایی از بدی ها و بلاها را دست و پا کنی ناگزیر باید در احوال آسمان نیز دقت کنی که همه دردها و درمان های ما دراین آسمان است.
فلاسفه یونانی و فلاسفه مسلمان و شواهد دینی موید این نظر است، جهان دو بخش است ،یکی عالم تحت "فلک قمر" است که همین جهان خاکی ماست که مرکب از چهار عنصر آتش - هوا - آب - خاک است واین جهان حرکت ، تغییر ،موقّت ومادی است و تحت حاکمیت جبر و تقدیر، و دیگری" عالم افلاک"است، این عالم از ماه به بالاست از عنصر پنجم ساخته شده که آن را اثیر می گویند و به همین دلیل آن عالم را جهان اثیری( چهار عنصرمادی این جهان در آن راه ندارد) می نامند.
۴- راه ورسم دینداری با تمسک به پیامبر اکرم (ص) وجانشینان آن حضرت از نگاه فردوسی در ۱۰۷۰ سال قبل
تو را دانش و دین رهاند درست
در رستگاری ببایدت جست
اگر در جستجوی فلاح و رستگاری هستی باید بدانی که رستگاری تو در گرو تمسک به دو دستاویز بزرگ است یکی" دانش" و دیگری "دین". نه دین بدون دانش و عقلانیت تو را رهایی می دهد و نه دانش مستقل از دین باعث نجات است.
امام علی( ع )نیز همین نکته مهم را تاکید کرده می فرماید : «عالِم مُتهتّک» یعنی دانشمند بی دین و «جاهل مُتنسّک» یعنی دیندار خشکمغز هر دو عنصر مضر و خطرناک برای جامعه هستند.
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
شادی دل انسان و رهایی از غم های جهان و آزاد شدن از حسرت بی پناهی ،مستلزم توجه به سخنان پیامبر است وباعمل به آن نسخه الهی، سیاهی های دل و تیرگی های اندیشه آدمی نابودمی شود.
پیامبراکرم (ص)دررابطه با علی بن ابیطالب می فرماید
که من شهر علمم ،علیم دَر است
درست این سخن قول پیغمبر است
فردوسی به این سخن پیامبر استناد می کند که فرمود من شهر دانش هستم و راه ورود به این شهر از طریق امام علی است یعنی عدم التزام به
تبعیت از علی باعث می شود که نتوانید به شهر علم ورود پیدا کنید و به شناخت شخصیت پیامبر نائل شوید.
پیامبر فرمانبرداری و تبعیت خود را برعلی (ع) اعلام می کند بدین بیان که:
تو گویی دو گوشم بر آواز اوست.
علی مایه تحکیم بنیان دین شده است.
علی را چنین گفت ودیگر همین
کز ایشان قوی شد به هرگونه دین
فردوسی پیامبر را چنان خورشید و جانشینان او رامانند اقمار خورشید به شمار می آورد که همه بر یکخط راست و صراط مستقیم هستند.
فردوسی خود را بنده خاندان پیامبر و ستایشگر خاک قدم پیامبر می شمارد. او با این حد از تواضع و فروتنی جایگاه معنوی پیامبر و خاندان و جانشینان او را گوشزد می کند.
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
فردوسی می گوید اینجهان به مانند دریایی است که بر آنکشتی های فراوانی در حرکت هستند و هر یک بادبانهایی بر افراشته و مسافرانی دارند اما او ترجیح می دهد در کشتی پیامبر و خاندان او سوار شود.
تعبیر کشتی برای خاندان پیامبر از خود آن حضرت است که فرموده خاندان من مانند کشتی نوح هستند که هر کس بر آن بنشیند نجات می یابد و هر کس از پیوستن بدان اجتناب کند غرق خواهد شد. «مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها فیها نجی ومن تخلف عنها غرقا»
فردوسی می گوید به هر حال کشتی های اینجهان در نهایت همگی غرقه می شوند که حاکی از موقت بودن اینجهان است اما هر کس بر کشتی پیامبر و خاندان او سوار باشد پس از غرقه شدن دو دستاویز خواهد داشت که پیامبر وجانشیان اوست که عامل نجات هستند
به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دویار وفی
او رسیدن به بهشت جاودانی را در گرو قرار گرفتن در کنار پیامبر و امام علی می داند.
اگرچشم داری به سرای دیگر
به نزدنبی وعلی گیر جای
او بر عزم راسخ خود برای پیروی از امام علی تاکید می کند و می گوید دشمن امام علی حلال زاده نیست و انسان اگر از فطرت پاکانسانی برخوردار باشد به راه نادرست نمی افتد وراه درست پیروی از امام علی است.
هر آنکس که در جانش بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کیست؟
هر کس بغض و کینه علی رادر دل داشته باشد کارش زار است و بدروزگار است. مواظب باش که زندگی را سرسری نگیری و راه درست را از نادرست تشخیص بدهی و همراهان مسیر رندگی ات را به درستی برگزینی اگر با نیکنامان و درستکرداران در زندگی همراه باشی جز نیکی چیزی نخواهی دید
و در انتها می گوید هر چه در این باره توضیح بیشتری بدهم به انتهای این توضیح و تشریح نخواهیم رسید ،یعنی فضیلت های پیامبر و جانشینان اوتمام شدنی نیست ۰
۵- خرد مهمترین وبنیادی ترین ارزش زندگی در نگاه فردوسی در ۱۰۷۰ سال قبل
خرد بهتر از هرچه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
فردوسی خرد را با ستایش آغاز می کند،چون خردچراغ راه انسان در این دنیاست وکلید گنج حقیقت در درون افراد داناست ، دانش وخرد مایه اعتبار آدمی ونیز نگهبان جان ویار انسان است،
خرد رهنما ی وخرد دلگشای
خرد دست گیرد به هردو سرای
خرد راهنما وهدایت گر وشادی بخش روح وروان انسان در دوجهان (دنیا-آخرت) است است ، واگر کسی خرد را بکار نگیرد، دچار حسرت وپشیمانی می شود واز کرده خویش بیزارمی شود
کسی کو خرد را ندارد زپیش
دلش گردد از کرده خویش ریش
فردوسی می فرماید خرد وسیلهٔ شناخت جهان و تشخیص راه درست از نادرست است:
خرد چشم جان است چون بنگری
تو بیچشم شادان جهان نسپری
چشم، وسیله دیدن جهان بیرونی است و خرد، وسیله دیدن حقیقت. بنابراین انسانی که خرد ندارد، ممکن است قدرت، ثروت یا شجاعت داشته باشد، اما نمیتواند بهدرستی تشخیص دهد که با این تواناییها چگونه رفتار کند.
در بسیاری از داستانهای شاهنامه، مشکل اصلی شخصیتها کمبود قدرت نیست؛ بلکه اشتباه در تشخیص و تصمیمگیری است. گاهی یک پادشاه قدرتمند به دلیل تصمیم نادرست کشور خود را به آشوب میکشاند و گاهی یک پهلوان نیرومند به سبب شتابزدگی گرفتار حادثهای دردناک میشود.
داستان رستم و سهراب نمونهٔ روشنی از این مسئله است. رستم و سهراب هر دو شجاع و نیرومندند، اما شناخت درستی از حقیقت ندارند(نمی دانند که پدر وپسر هستندو بعد از مرگ سهراب متوجه می شود که پسر اوست که پشیمانی فایده ای ندارد، نوشدار پس از مرگ چه فایده ) و همین ناآگاهی به تراژدی بزرگی میانجامد.
بنابراین، از نگاه فردوسی، قدرت بدون خرد خطرناک است و شجاعت بدون اندیشه ممکن است به فاجعه تبدیل شود. انسان اخلاقی ابتدا میاندیشد و سپس عمل میکند. خرد به انسان کمک میکند که اسیر خشم، غرور، هوس و شتاب نشود
درس بزرگ شاهنامه برای زندگی امروز، خردورزی و پرهیز از تصمیمهای عجولانه است.
انسان در زندگی هر روز با تصمیمهای مختلف روبهرو میشود: انتخاب شغل، ازدواج، دوستی، سرمایهگذاری، مهاجرت، واکنش به یک سخن ناراحتکننده و حتی یک پیام یا تماس تلفنی. گاهی یک تصمیم چند دقیقهای میتواند نتیجهای داشته باشد که سالها باقی بماند.راه درست بکار گرفتن خرد است یعنی انسان قبل از تصمیم وعمل کردن ، کمی توقف کند،پیامبراکرم (ص) برای این موضوع مهم سه بار پشت سرهم این توصیه طلایی را فرمودند «فاذا هممت بامر فتدبر» هرگاه تصمیم به امری گرفتی در سرانجام آن خوب فکر کن وانسانی خردمند محسوب می شود پیش از آنکه دست به کاری بزند در باره نتیجه آن فکر کند وگاهی اوقات باید از خود بپرسیم:
آیا تصمیم من درست است؟
اگر این کار را انجام دهم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
آیا تحت تأثیر خشم، ترس یا هیجان تصمیم میگیرم؟
از مشکلات زندگی امروزه این است که سرعت زندگی وفاصله نسل زیاد شده است. گاهی ما به یک پیام ناراحتکننده بلافاصله پاسخ میدهیم، در حالی که اگر دقایقی صبر کنیم، ممکن است پاسخ کاملاً متفاوتی بدهیم.
داستانهای شاهنامه بارها نشان میدهند که شتابزدگی میتواند سرنوشت انسان را تغییر دهد بنابراین هرگاه با تصمیم مهمی روبهرو شدیم، بهتر است کمی مکث کنیم. تصمیمی که با آرامش و اندیشه گرفته شود، معمولاً از تصمیمی که در اوج خشم یا هیجان گرفته شده، سنجیدهتر است.
-هر خبری را بدون بررسی نپذیریم
-در هنگام خشم تصمیم نگیریم
-درباره دیگران زود قضاوت نکنیم
یش از انتخاب پیامدهای آن را خوب بسنجیم
-میان خواسته های دل و مصلحت های واقعی تفاوت قائل شویم
